X
تبلیغات
کهربا - جزیره بی تربیت ها...
از درون سیه توست جهان چون دوزخ ....... دل اگر تیره نباشد،همه دنیاست بهشت
این داستان در مورد پسر بچه ای است که در جزیره ی بی تربیتها همراه با عموی پدرش ـ که پادشاه جزیره است - زندگی می کند.نویسنده داستان :"آقای شهرام شفیعی".

نظر یادتون نره

تا حالا از نان های دراز ساندویچی دیده اید؟... همان نان های یک متری را می گویم که وقتی می خواهید برشان دارید،از وسط می شکنند...هیچ کس نمی داند چرا طول یک نان باید اینقدر زیاد باشد...هیچ کس؛ حتی معلم ریاضی ما،که هم عینک دارد و هم تمام چیزها را درباره ی طول می داند!

نان فروش سبیلو،نان ها را تند تند با اره ی تیزش نصف می کند و برای مشتری ها توی کیسه می گذارد.او ماهرترین نان فروش جزیره است.یعنی موقع بریدن نان ها،هم تلویزیون تماشا می کند،هم با شاگردش دعوا می کند،هم به طوطی اش حرف زدن یاد می دهد... با همه ی این ها، فقط سه تا از انگشت هایش قطع شده است!

نان فروش سبیلو همیشه عصبانی است.چون پیرمردهایی که قلبشان با باتری کار می کنند،از او خواهش می کنند نان را برایشان به هیجده قسمت مساوی تقسیم کند. این کار،یکی از راه های صرفه جویی در مصرف باتری است!

نان فروش سبیلو،اره ی براقش را توی هوا تکان می دهد و می گویید:"نان را توی خانه هم می توانید تکه تکه کنید...نکند دوست دارید باز هم دستم را با اره ببرم؟"

اما به نظر من حق با پیرمردهاست.چون آنها فقط یک قلب دارند... اما نان فروش سبیلو هنوز هفت تا انگشت دیگر دارد!... ضمنا او خودش مقصر است. اگر کمی بیشتر درس می خواند، می توانست برای خودش یک شغل بدون اره پیدا کند.

عوضش پسرهای جزیره دوست ندارند نانشان با اره نصف شود. این عادت قدیمی پسرهای دوره بی تربیت ها،هنوز توی جزیره باقی مانده است. اگر پسری بتواند نان یک متری را درسته به خانه برساند،مثل این است که خلبان،هواپیما را با یک موتور به زمین رسانده بااشد. اما اگر نانوا نان را نصف کند،نتیجه می گیریم که آن پسر،بچه ننه است. برای بردن نان،باید دو سرش را با دو دست بگیرید.بعد هم با نوک دماغتان وسطش را نگه دارید تا توی راه نشکند.

هر وقت زن عمو می خواهد ساندویچ مرغ درست کند،پادشاه،مرا برای خریدن نان می فرستد.چون به جزء من هیچ کس دیگر را فبول ندارد.عموجان پادشاه،از آن آدم هایی است که درباره ی نان سخت می گیرند.او فقط به نان هایی که من می خرم اطمینان دارد... یعنی اگر من نان خریده باشم،اطمینان دارد که باید آن را پس بدهد!...به این ترتیب که آن را توی صورت نان فروش سبیلو پرت کند و خودش چندتا نان خوب بردارد.

هفته ی پیش،باز هم من و پادشاه به مغازه ی نان فروشی رفتیم. یکی از همکلاسی های درس خوان و باهوشم توی مغازه بود.آمده بود تا انشای"یک روز،یک شغل"را درباره ی نانوایی بنویسد.به او گفتم:"درباره ی من و پادشاه و پس دادن نان چیزی ننویس...یا سعی کن تمام واقعیت را ننویسی."

بعد از این حرف،هم کلاسی ام خیلی خوانا،زیر موضوع انشایی نوشت: قسمت اول-دو مشتری مزاحم در نانوایی!

بنابراین من سراغ پادشاه رفتم و گفتم:"عمو جان کمی مراقب باشید. این بچه همه ی چیزهایی را که این جا ببیند،مو به مو می نویسد.آن وقت در مسابقات نویسندگی دانش آموزان کشور،اول میشود.یعنی آبرویمان می رود."

پادشاه گفت: "نگران نباش... من کارهایی بلدم که هیچ کس نمی تواند آن ها را مو به مو بنویسد." بعد آهنگ پلنگ صورتی را با آروغ زد.

-حالا اگر می تواند،این را مو به مو بنویسد!

بگذریم.پادشاه به نان فروش سبیلو سلام کرد و گفت: "گوش کن جانم...این بچه دارد انشا می نویسد. بنابراین می خواهم کمی ادبی حرف بزنیم... چه هوای آفتابی و قشنگی.چه آسمان آبی و زیبایی.. انگار آسمان را توی ماشین لباس شویی شسته اند...چه نسیم بهاری خنکی...در چنین روزی آدم دوست دارد نان های به درد نخوری را که به این بچه داده ای پس بدهد...بیا بگیر!"

نان فروش سبیلو گفت: "پرنده های دریایی پرواز می کنند...صدای موج ها شنیده می شود...باد با خودش بوی نارگیل می آورد...در چنین روزی،من از کسی نان پس نمی گیرم!"

پادشاه یکی از دکمه های پیرهنش را باز کرد و سیم نازک سفید رنگی را به نان فروش نشان داد.یعنی همان سیم باتری دروغی قلبش را.

-قلب من با یک باتری دست دوم کار می کند..کافی است کمی عصبانی بشوم تا همین جا توی مغازات بمیرم...چند روز پیش یکی از دوستانم از شدت عصبانیت توی رستوران مرد.باتری قلب همین است.کمی که عصبانی بشوی،تمام می شود.مرد بیچاره بخاطر موی آشپز جانش را از دست داد!!

فروشنده ی سبیلو نان ها را گرفت و گفت:"جناب پادشاه،این نان ها هیچ اشکالی ندارند..موضوع این است که تو عادت داری دستی به سر تمام نان های من بکشی... مگر می خواهی یکی از آنها را به فرزندی قبول کنی؟!"

پادشاه به طرف میز رفت و یکی از نان ها را لای انگشتانش فشار داد. خانم جوانی گفت:"من می خواستم آن نان را بردارم...چرا بهش دست زدید؟...وقتی توی خیابان بودید،دیدم که انگشتتان توی دماغتان بود!"

پادشاه گفت: تا آنجا که من می دانم،در خیابان فقط عبور از چراغ قرمز ممنوع است...مثل اینکه شما خیلی حساسید...اشکالی نداره.من یک نان دیگر را امتحان می کنم...بگذارید ببینم...نه این هم خوب نیست. تا انگشتم را رویش فشار دادم،سوراخ شد.

خانم جوان با عصبانیت گفت:شما با دستهای کثیفتان دومین نانی را که من انتخاب کرده بودم،لمس کردید.

پادشاه باز هم عذرخواهی کرد.بعد دستهایش را بالای سرش گرفت و از خانم جوان خواهش کرد یک نان دیگر انتخاب کند.

-آن بالا،سمت چپ...آن که برشته است همان را بر می دارم.لطفا هیچ کس از جایش تکان نخورد!

پادشاه نان برشته را برداشت .آن را مثل دکتری که شکم بچه را معاینه می کند،با ده انگشت فشار داد. بعد نان را به طرف خانم گرفت و گفت:بفرما...این همان نانی است که می خواستی؟...نان بدی نیست.

-مال خودت!قبل از اینکه بهش دست بزنی می خواستمش!

پادشاه سیم سفید را از توی یقه اش بیرون کشید و گفت:خانم محترم این را نگاه کن...قلب من با باتری کار می کند.زیاد سر به سرم نذار.من دوست ندارم به خاطر اینکه شما امشب ساندویچ زبان گاو دارید بمیرم. زودتر نانی را که می خواهید،بردارید و بروید.

چشم های زن از وحشت گرد شد.با دستهای لرزان یک نان برداشت و توی زنبیل کوچکش گذاشت.وقتی داشت پول نان را پرداخت می کرد،پادشاه در یک چشم بهم زدن نان را از توی زنبیل برداشت و تا کرد.بعد گفت:مراقب باش دخترم...نانت داشت از زنبیل می افتاد بیرون.باید همیشه این شکلی تایش کنی.

زن جوان،نان را گذاشت توی دست هایی من و با زنبیل خالی راه افتاد.وقتی پایش به بیرون رسید با صدای بلند گفت: پیرمرد امیدوارم یک نفر باتری قلبت را بدزدد!

نان فروش سبیلو زد زیر خنده.بعدش دست دارز کرد تا از توی کاسه،کمی تخمه ی آفتابگردان برای طوطی اش بردارد.اما یهو فریاد زد: وای....دیگر طاقتش را ندارم!

-چی شده؟

-هیچی!یک لحظه فکر کردم یک انگشت دیگرم هم سر جایش نیست! وای خدا رو شکر،فرو رفته بود لای تخمه ها!...جناب پادشاه هر کدام از نان ها را که دوست داری بردار و ببر...امروز مهمان من باش...لازم نیست پول بدهی...فقط زودتر برو.

پادشاه به من علامت داد تا خوب نگاه کنم و انتخاب نان را یاد بگیرم.بعد چند تا نان را مثل بوق دوچرخه فشار داد و به صدایش گوش کرد.

-خوب گوش کن...اگر دقت کنی،می بینی که نان با آدم حرف می زند.

فروشنده سبیل.: "پادشاه تو اولین کسی هستی که گوش هایش را هم به نان ها می مالد!"

پادشاه تند تند به چند نان دیگر انگشت زد وآن ها را کج و راست کرد.

هم کلاسی ام گفت:انگار پادشاه می خواهد برای خودش کفش انتخاب کند.می توانم دربارهی کفاشی هم انشا بنویسم!.

وقتی پادشاه نان هایش را انتخاب کرد و کنار گذاشت،چند نان دیگر را فشار داد و گفت:امکان نداشت اینها را بردارم،من یک مرد با تجربه ام...وقتی شانزده ساله بودم با فشار دادن به این جور نان ها می فهمیدم که خوب نیستند چه برسد به حالا!.

ناگهان خانم بازیگر وارد مغازه شد.همان خانم بازیگری که توی پیتزایش گریه می کند و لج مرا در می آورد. -وای...این آقا که باز اینجا هستش؟(خطاب به پادشاه)این آخرین باری است که من از اینجا نان می خرم.

فروشنده سبیلو دو نان روی پیشخوان گذاشت و گفت:این هم دو تا نان داغ داغ...همانطور که دوست دارید.به شرط این که به من بگویید در قسمت آخر،شما پسرتان را پیدا می کنید یا نه؟.

پادشاه کف دست هایش را روی نان گذاشت و گفت:مواظب باشید خیلی داغ است. بگذارید یه کم خنک شود.

خانم بازیگر آن قدر عصبانی شد که سوراخ های دماغش گرفت.به خاطر همین سرش را بالا برد و دو قطره دارو توی هر کدام از سوراخ های بینی اش انداخت.

فروشنده سبیلو فورا نان ها را عوض کرد.آن وقت اره اش را بالا برد و گفت:اگر کسی به این نان ها دست بزند،زخمی اش می کنم.

پادشاه صورتش را جلو برد و نان ها را مثل جارو برقی بو کشید.با این کار ریزه نان های رو پیشخوان رفت توی بینی اش؛بنابراین پادشاه روی نان های خانم بازیگر عطسه کرد.

خانم بازیگر دوباره توی بینی اش قطره ریخت.هر طرف هشت قطره! خانم بازیگر تلفنش را درآورد تا با پلیس تماس بگیرد. همین موقع،آقایی با کت چرمی وارد شد و گفت: خانم بازیگر شما اینجایید؟

-بله آقای کارگردان...می خواهم برای این آقا پلیس خبر کنم.

-پلیس؟...به نظر من که ایشان برای نقش پدر شما مناسب است.خیلی وقت است که دنبال بازیگر مناسبی می گردیم.بگذارید برای امتحان چند عکس از ایشان بگیرم.

کارگردان این را گفت و کت چرمی اش را در آورد و آن را به هم کلاسی ام داد تا برایش نگه دارد.هم کلاسی ام بخاطر حساسیت به بوی چرم، روی کت چرمی بالا آورد.

پادشاه در حالت های مختلف به چند نان دست زد و آقای کارگردان از او عکس گرفت.

خانم بازیگر به نان فروش سبیلو گفت:"پسر من هیچ وقت پیدا نمی شود،چون من دیگر توی این سریال بازی نمی کنم!"

وقتی آقای کارگردان دنبال خانم بازیگر می رفت،پادشاه نان ها را برداشت و گفت: "آخرش نان هایش را جا گذاشت.بیا این دوتا نان را برایش ببر!"

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 12 دی1389ساعت 14:11  توسط صوفیا  |